خوابگرد

بایگانی لینکده


سفارش آگهی آگهی

رمان‌های 



دانلود رایگان رمان‌های ملکوت


میم عزیزرمان «میم عزیز»
هفتمین کتاب و چهارمین رمان 
محمدحسن شهسواری . نسخه‌ی الکترونیک «میم عزیز» در آذرماه ۱۳۹۱ با ویرایش سیدرضا شکراللهی در خوابگرد منتشرشد.


برای دانلود و مطالعه‌ی مطالب مربوط به این رمان، 
ایـن‌جـا را کلیک کنید.




عروسک‌سازرمان «عروسک‌ساز»
نخستین رمان
مریم صابری  که نوشتن آن را در سال ۱۳۸۷ تمام کرد.

نسخه‌ی الکترونیک «عروسک‌ساز» در آذرماه ۱۳۹۰ در خوابگرد منتشر و از آن بسیار استقبال شد.

برای دانلود و مطالعه‌ی مطالب مربوط به این رمان، ایـن‌جـا را کلیک کنید.




برخی آشنایان
پنجره پشتی
یادداشت‌های ادبی محمدحسن شهسواری

ادبیات محفلی یا محافل ادبی
مصاحبه در مورد «محافل ادبی» و «ادبیات محفلی» ست که گویا بعد از سه چهار سال، برخی دوباره دوست دارند در موردش حرف بزنند.  



هفتانک

پیشنهاد

سایت‌ها
هفتان دوات ۳۰نما جن و پری زمانه بی‌بی‌سی پارسیک تابناک اعتماد کارگزاران روزنا جام‌جم همشهری بالاترین کارگاه هنر عکاسی مگیران ایران کیهان بلاگ‌نیوز حیاتِ نو

سایت‌های دیگر
انسان‌شناسی و فرهنگ رخداد مرور ماندگار فیروزه ۷سنگ فروغ قفسه کافه داستان دیباچه نصور آتی‌بان

شیرینی زبان ـ ۸
اختلافمی‌شود به اعتبار فرهنگ دهخدا و معین، کلمه‌ی «مختلف» را برای واژه‌هایی چون «گوناگون» و «جورواجور» و «متفاوت» هم به کار برد. حتا برخی آن را به جای «متعدد» و «پرشمار» هم به کار می‌برند. بعضی هم بدون اینکه بدانند چرا، آن را می‌چسبانند تهِ برخی واژه‌ها، بی آن‌که ضرورتی داشته باشد. یک جور عادت است شاید. عادت به استفاده از کلمه‌هایی که به آن‌ها فکر نمی‌کنیم، ولی خیال می‌کنیم نفس به‌کاربردن‌شان به کلام ما سنگینی می‌دهد، یا قشنگ‌تر به نظر می‌رسد. ما هم که اغلب شیفته‌ی سنگینی و قشنگی؛ غافل از اینکه حرف ما سنگینی‌اش را نه از کلمه‌های تکراری، که از فکرمان می‌گیرد. قشنگی و زیبایی هم وقتی بر اساس تقلیدِ ناآگاهانه باشد، می‌شود یک چیز باسمه‌ای و دل‌به‌هم‌زن؛ خصوصاً اگر منبع تقلیدمان، رادیو و تلویزیون و روزنامه‌ها باشند با کلمه‌هایی تکراری و تکراری که هر روز و شب به مغزمان می‌ریزند.

و «مختلف» یکی از همین واژه‌ها ست. البته پیشاپیش بگویم که به کارگیری یک واژه در معناهای گوناگون به خودی خود اشکالی ندارد. فرقی هم نمی‌کند که این «کاربرد» در گذشته‌ و تاریخچه‌ی زبان ریشه داشته باشد یا از محصولات امروزی ما باشد. ولی اگر این کاربردهای چندمنظوره صرفاً از روی تنبلی ذهن و به تبع آن تنبلی زبان باشد، داستان فرق می‌کند.

یکی از ایرادهای همیشگی که از روزنامه‌نگاران و خیلی از ما می‌گیرند، محدود بودن دایره‌ی واژگان ماست. اینکه در استفاده از واژه‌های متعدد و گوناگون ناتوانیم یا اصلاً سوادش را نداریم. در این یادداشت مختصر وارد این بحثِ پردامنه نشویم، بهتر است و به صواب نزدیک‌تر. اما کسانی که به این موضوع اهمیت می‌دهند و نمی‌خواهند دایره‌ی واژگان‌شان روزبه‌روز تنگ‌تر شود، می‌توانند با همین کلمه‌ی «مختلف» خود را بسنجند و برای تمرین هم که شده، آن را در جای خودش به کار ببرند. یعنی در مفهوم اصلی و درستِ آن که ریشه در «اختلاف، ناموافق بودن و تضاد» دارد. مثل اختلاف و تضاد بین عاشقی و عافیت، که هیچ وقتِ خدا با هم جور نبوده‌اند: عشق و دوام عافیت، مختلف اند سعدیا / هر که سفر نمی‌کند دل ندهد به لشکری

از این منظر، کلمه‌ی «مختلف» حتا با «متفاوت» هم در معنا یکسان نیست. هم‌چنانکه مثلاً دو نویسنده یا دو روزنامه‌نگار می‌توانند نظریات «متفاوتی» در باره‌ی یک موضوع داشته باشند، ولی این دو نظریه الزاماً به معنای دقیق کلمه «مختلف» و در تضاد با هم نباشند.

حالا ببینیم چه کلمه‌های دیگری هستند که همه را وامی‌گذاریم و از روی تنبلی و عادت به جای همه‌ی آن‌ها می‌نویسیم و می‌گوییم «مختلف». می‌گوییم «کشورهای مختلف». ولی اگر منظورمان شمار کشورها ست، کم یا زیاد، می‌توانیم دقیق‌تر بگوییم «برخی کشورها» یا بیشتر کشورها».

می‌نویسیم «دستگاه‌های مختلف موسیقی» به جای دستگاه‌های «گوناگون» موسیقی. یا وقتی از چند کتاب یک نویسنده حرف می‌زنیم، به جای کتاب‌های «متعدد» نویسنده باز هم می‌نویسیم کتاب‌های مختلفِ نویسنده. یا وقتی شمار زیاد یک چیز مد نظرمان باشد، به جای آثار «پرشمار» باز هم می‌نویسیم «آثار مختلف». وقتی هم که در باره‌ی روش‌های «متفاوت» حل یک مسئله حرف می‌زنیم، باز می‌گوییم روش‌های «مختلف» حل یک مسئله. یعنی چسبیده‌ایم به «مختلف» و واژ‌ه‌های گوناگون، متفاوت، پرشمار، بیشتر، برخی و متعدد را رها کرده‌ایم به امان خدا.

این‌ها «باید» نیست و تکرار می‌کنم که به کارگیری یک واژه در معانی گوناگون به خودی خود اشکالی ندارد. فقط پیشنهادهایی ست به کسانی که از تنبلی فکر و زبان گریزان‌ اند و نمی‌خواهند روزبه‌روز از شمار واژه‌هایی که به کار می‌برند، کاسته شود. این بلایی ست که گریبان روزنامه‌نگاران و نگارندگان رادیو و تلویزیون را گرفته و حتا دامان نویسندگان و مترجمان ادبی را هم آلوده کرده است.

:: بازنشر از ستون «شیرینی زبان» روزنامه‌ی اعتماد [+]
:: شماره‌های قبلی این ستون را در این جا بخوانید. [+ 

ملکان عذابجایزه‌‌ای که کتاب «ملکان عذاب» ابوتراب خسروی از دم و دستگاه جایزه‌ی دولتی جلال برده، جایزه‌ای ست متعلق به مجموعه‌ی ادبیات داستانی مستقل ایران. به عالی‌جناب ابوتراب خسروی شادباش می‌گویم. و نیز به برنده‌ی مشترک دیگر این جایزه، محمدکاظم مزینانی با کتاب «آه با شین».

حالیا، با نظرداشتِ اینکه جایزه دادن دولت به ادبیات صورتِ چندان خوشی در نگاه طیفی از نویسندگان و اهل ادب ندارد، به‌خصوص با پرونده‌ای آلوده و پرغلط که دولت خرابکار قبلی روی میز مردم و دولت جدید گذاشته است، از یاد نبریم که کار دولت نه جایزه دادن به ادبیات که حمایت پایه‌ای از آن است. یعنی رها کردن نویسندگان و مترجمان از بندِ ممیزی‌های عجیب و غریب، پشتیبانی از گروه‌های مردم‌نهاد مثل جوایز غیردولتی و برداشتن سنگ‌هایی که سر راه‌شان گذاشتند و برنمی‌دارند هنوز، و بسامان ساختن اوضاع اقتصادی و اجتماعی مردم، که کتاب آخرین کالای سبد زندگی‌شان است؛ اگر اصلاً باشد.

نویسنده‌ی مهمان اشکان فرجاد

دزده‌کشیاشاره: معرفی کتاب با نقد آن  تفاوت دارد. این را همگی می‌دانیم. با این حال کمتر رعایت می‌کنیم و گاهی در معرفی کتابی نقد می‌کنیم و گاهی در نقدِ اثر، معرفی. این مفهومی ساده دارد؛ کتابی را که دیگران نخوانده‌اند و در حال معرفی آن هستیم، برای آن‌ها نباید نقد کنیم، چون نظر ما تک‌بعدی است و بر روی خوانش اثر تأثیر می‌گذارد و از آن‌جایی‌که هیچ‌کدام از ما توانایی نقد کامل یک اثر از همه‌ی زوایا را نداریم به خطا می‌رویم و حکم صادر می‌کنیم. در این مقاله در قسمت اول به معرفی رمان «دزده‌کشی» نوشته‌ی فریبا منتظرظهور می‌پردازم و در قسمت دوم به‌ نقد آن می‌پردازم. مزیتش این است که اگر رمان را مطالعه نکرده باشید، داستان در قسمت اول لو نمی‌رود، نویسنده هم از دست بنده دلگیر نمی‌شود. [ادامـه]

شیرینی زبان ـ ۷
سنگ و دهاننمی‌شود که نمایشگاه مطبوعات برگزار شود، خبرگزاری ایسنا هم در غرفه‌اش نشستی با عنوان «درست‌نویسی در رسانه‌ها» برگزار کند و من در این ستون به آن‌ بی‌توجه بمانم. گزارش این نشست را اگر بخوانید، شاید حرف چندان تازه‌ای دستگیرتان نشود. چه، خدمت و خیانتِ رسانه‌ها و مطبوعات، داستانی ست که یکسره نقل می‌شود؛ هر بار از زبانی و هر بار با بیانی.

یک سو ادیبان و استادان ادبیات در پناه فرهنگستان زبان ایستاده‌اند که جز برخی، اغلب نقد و کلام‌شان پر از باید و نباید است. یک سو هم برخی زبان‌شناسان که در برابر هر تیر کوچکی که از این سو انداخته می‌شود، به قدر یک لشکر سپر بلند می‌کنند. هر دو کار خود را می‌کنند، به‌درستی. و همین بحث‌های همیشگی در رسانه‌ها ست که می‌تواند موضوع زبان را برای خودِ روزنامه‌نگاران و در پی آن برای مردم زنده نگه دارد.

در همین نشست که ایسنا در ادامه‌ی کوشش‌های ستودنیِ همیشگی‌‌اش در این زمینه برگزار کرده، عالی‌جنابان انوشه و ذوالفقاری دیدگاه‌های قبلی خود در باره‌ی وضع زبان فارسی در رسانه‌ها و مطبوعات را طرح کرده‌اند. از دایره‌ی محدود واژگان روزنامه‌نگاران گفته‌اند. از اینکه ما بیش از سه‌ هزار مصدر و فعل در گذشته داشته‌ایم، اما امروز تنها از پنجاه فعل استفاده می‌کنیم. از اینکه دچار تنبلی فکری هستیم، رمان نمی‌خوانیم، فلسفه نمی‌خوانیم. از اینکه تنبلی ذهن، زبان ما را هم تنبل کرده است.

هم‌چنین از نقش مثبت مطبوعات گفته‌اند که اگر پیشگام درست‌نویسی نباشند،‌ پیشگام ساده‌نویسی هستند و در تاریخ ۲۰۰ ساله‌ی مطبوعات، گریبان ما را از چنگ لغت‌های غلمبه سلمبه‌ رها کرده‌اند و ما را به سمت زبان مردم برده‌اند. هرچند، در زمینه‌ی درست‌نویسی به دلیل سرعت و حجم زیاد نوشتار در مطبوعات، چندان موفق نبوده‌اند و هرچند هنوز نتوانسته‌اند بر زبان کهنه‌ی اداری اثر بگذارند. زبانی که به طرزی حیرت‌آور هنوز از سایه‌ی نگارش قجری بیرون نیامده و هر آدم عادی را هم هنگام نوشتن یک درخواست اداری یا حتا یک اعلان ساده‌ در بقالی نظیر «کارت شارژ همراه اول و ایرانسل موجود می‌باشد»، از سرِ تهران پرآشوب امروز یکراست می‌برد تا تهِ طهران قاجار.

می‌توانیم از بحث‌های مربوط به فرهنگستان زبان و نقدِ شیوه‌ی کار این نهاد بگذریم، اما استاد ذوالفقاری در همین نشست به بیماری «خودم» در نگارش نیز اشاره کرده و گفته است: ما در بحث نگارش و خط و زبان بحثِ «خودم» نداریم.

چند سال پیش یکی از دوستان ادبیاتی روزنامه‌نگار خیلی عتاب‌آلود نوشت که زبان فارسی زبان مادری او ست، پس هر جور دلش بخواهد آن را می‌نویسد. جمله‌ای سرراست با استدلالی ظاهراً کوبنده، اما درست مثل پدری خطاکار که فرزندش را با سیگار بسوزاند و بگوید فرزند خودم است، هر جور دلم بخواهد با او رفتار می‌کنم. همان قدر سرراست و همان قدر کوبنده. نکته این است که زبان فارسی زبان مادری او نیست، زبان مادری من و تو و ایشان و ما هم هست؛ میراثی هزارساله که خط آن در سیر تاریخ شکل گرفته و با فراز و نشیب با خط عربی آمیخته شده است. به تعبیر استاد ذوالفقاری در همین نشست، امروز ما خطی داریم که عربی نیست و فارسی ست و ویژگی‌های خاص خودش را دارد. باید با شیب ملایم و اعتدال، میراث هزارساله‌مان را حفظ و در عین حال اصلاح کنیم.

می‌توان سلیقه‌ای نوشت، می‌توان غلط نوشت، می‌توان بد نوشت، می‌توان هفت جمله با هفت فعل را تبدیل کرد به یک جمله‌ی یک صفحه‌ای با یک فعل، می‌توان به آیین نگارش بی‌توجه بود، اما نمی‌توان کم‌سوادی و تنبلی ذهنی و آشفتگی و در نگارش را گذاشت به حساب حقی که «خودم» بر گردن زبان مادری خودم دارم. این طور باشد، دیگر چه گردنی، چه مادری!

:: بازنشر از ستون «شیرینی زبان» روزنامه‌ی اعتماد [+]
:: شماره‌های قبلی این ستون را در این جا بخوانید. [+


پ.ن:
وَویرستار روزنامه باز هم زحمت کشیده و «می‌باشدِ» داخل متن را که عمداً برای مثال آورده‌ام، با «است» عوض کرده و جمله را از معنا انداخته است. خدایا به وَویراستاران ما ویراستاری بیاموز. آمین!


روزنامه صبا«مدتها بود که دیالکتیک گهگاه با دیرینه‌دوستم بانو ماهایا پطروسیان را، خط تلفن شهرى در انتهاى شب‌ها، مهیا می‌ساخت و تک گاهى از گفتمان‌ها، صرف اشتراک هر دو طرف در تأیید و تمجید از صوت و لحن خواننده‌ی فوق‌الذکر ـ که مرتضى پاشایى خان نامى قلمداد می‌شد ـ شده بود. آوایش از کاشانه‌ی بانو ماهایا، پاشیده بود بر سطح دَهَنىِ گوشى و خرامیده بود در دهانه‌ی گوشم...»


هول برتان ندارد. این را من ننوشته‌ام. این فقط بندی ست از یادبونامه‌ای که روزنامه‌ی «صبا» در صفحه‌ای ویژه‌ی مرتضی پاشایی به قلم مسعود بهارلو منتشر کرده است. البته برای قسمت قاجاری روح پاشایی و اِلا خودِ آن مرحوم که زبان ترانه‌هایش زبان صاف و راست همین مردم بود، نه زبان قریه‌ی طهران و مجسود و تونل گوش!

یک بند دیگر را هم بخوانید: 
«در پگاهى زردگون از پگاه‌هاى پاییزى قریه‌ی طهران، ساعتِ سوار بر هشت عقربه، بر دروازه‌ی آمفی‌تئاتر وحدت فرود آمد تا آوازه‌خوانِ مجسود را راهى عَدَن کند. جماعتى بالغ بر هزاران نفوس، مُستقَبلِ‌هاى جسد و ساعت بودند. بدرقه‌ی باشکوه مُستَقبلِ‌ها قرار بود، جوان نحیف را راهى قطعه‌ی هنرمندان کند و این پسندیده امیرِ ۳۱ ساله را بر امارتش بنشاند.»

واکنش‌های هواداران پرشمار پاشایی به مرگ غم‌انگیز او همه را شگفت‌زده کرد؛ از حکومت و دولت و رسانه‌ها گرفته تا گروه‌های دیگری از مردم که او را نمی‌شناختند و حتا خودِ هوادارانش. این وسط فقط جماعت اهل قلم و نگارش و ویراستاری از مسابقه‌ی انگشت به دهان شدن جا مانده بودند که الحمدلله روزنامه‌ی صبا به ضربتی زحمتش را کشید. حالا ما هم انگشت به دهان، بلکه انگشت به هر سوراخ دیگرمان مانده‌ایم و از این بابت در عین سوکواری، بسی شادیم!


فقط برای این که جان‌مان از شدتِ زور زدن در نرود، خواهش می‌کنم یک نفر محض رضای خدا بگوید معنای دقیق این تیتر چیست. چشم‌مان کور آن کسره‌ی «نامه» را هم خودمان قورت می‌دهیم. هر کس بتواند این تیتر را ترجمه کند، هزینه‌ی یک سال اشتراک «مطبعه‌ی یومیه‌ی صبا» را تقدیمش می‌کنم: مجلس‌نامهِ امارت يافتنِ پسنديده آن هنرمند محبوب [+ Pdf]

 

در باره‌ی کتاب «میدان ایتالیا» نوشته‌ی «آنتونیو تابوکی»
نویسنده‌ی مهمان: رها فتاحی

میدان ایتالیا۱. میدان ایتالیا به کتابخانه آمد

یکی از عادت‌هایی که هرگز دوست ندارم ترکش کنم، عادت ایستادن پشتِ ویترین کتابفروشی‌ها ست. دقیق یادم نیست این عادت از کی شروع شد اما دقیق می‌دانم آن‌قدر دستاوردهای خوبی برایم داشته که به ترک کردنش هرگز فکر نکنم.


بنا به همین عادت، چند سال پیش، پشتِ ویترین کتابفروشی‌ای ایستادم؛ از آن ویترین‌ها که کتاب‌ها را کفِ ویترین و به موازات زمین می‌چینند. روی جلدها چشم می‌چرخاندم که نگاهم روی یک طرح جلد قفل شد: تصویری محو از آدمی که صورتش به رنگ پرچم ایتالیا فیلتر شده در پس‌زمینه‌ای سفید و عنوان کتاب هم بود: «میدان ایتالیا».


میدان ایتالیا، از آن‌دست کتاب‌هایی بود که صرفاً به‌خاطر علاقه‌ی شدیدم به «ایتالیا»، خریدمش. البته بعد که بی‌هیچ فکری، پول کتاب را دادم، چشمم به نام «سروش حبیبی» افتاد، و فهمیدم انتخابِ از سرِ حادثه‌ام، به احتمال فراوان انتخاب خوبی است؛ هرچند «آنتونیو تابوکی» را تا قبل از خواندن کتاب نمی‌شناختم.


کتاب اما با سرنوشت مشابه بسیاری از کتاب‌هایی که از سرِ اتفاق به کتابخانه‌ی آدم وارد می‌شوند، سال‌ها در قفسه‌ی کتابخانه ماند و نمی‌دانم چرا هرگز به‌سراغش نرفتم تا اینکه چندی پیش و مابین «مرشد و مارگریتا» و «فرنی و زویی»، تصمیم گرفتم بخوانمش.


۲. سدهایی که زود شکسته می‌شوند

چند صفحه‌ی اول سخت پیش رفت اما بعد که با فرم کار آشنا شدم، دیگر زمینش نگذاشتم. فرمِ میدان ایتالیا چیزی ست که همین‌طور که کتاب را سرسری ورق می‌زنی به چشم می‌آید. فصول کوتاه، گاه دو پاراگراف، با شماره و نام‌گذاری کمی در میان فرم‌های رمان که مخاطب فارسی‌زبان می‌شناسد، غریب است.


کتاب به سه بخشِ زمان اول، زمان دوم و زمان سوم، تقسیم شده و هر بخش از حدود ۳۰ فصل. اما پیش از همه‌ی این‌ها فصلِ نخستی، همچون مقدمه با عنوان عجیبِ «گره باز شده است» قرار دارد، که انگاری گره‌ِ داستان را از همان ابتدا برای مخاطب باز می‌کند.


این روندِ غریب بودنِ فصل‌بندی که طی شود (حدود ۲۰ صفحه) یکی از سدهایی که شاید برای مخاطب ایجاد شود شکسته می‌شود و کتاب دیگر ول‌کنِ خواننده نیست. البته این فصل‌بندی روندِ خطی داستان را به هم نمی‌زند و داستان همچنان خطی روایت می‌شود. تابوکی البته تا پایان به فرمی که انتخاب کرده پایبند است و رمان را پس از بخشِ زمانِ سوم تمام نمی‌کند، بلکه فصلی با عنوان «ضمیمه» در انتهای کتاب می‌گذارد که بی‌هیچ تردیدی یکی از شگفت‌انگیزترین پایان‌بندی‌هایی ست که تا به امروز خوانده‌ام.


یکی دیگر از موانعی که شاید برای خواننده ایجاد شود و خواندنِ کتاب را در ابتدا سخت کند (البته این تنها برای مخاطب غیرایتالیایی‌زبان رخ می‌دهد) اسامی کتاب است. به‌خصوص این‌که چهار شخصیت کتاب، که سه‌تاشان نقشی تاثیرگذار دارند همه یک نام دارند: «گاریبالدو»؛ که برگرفته از نامِ «گاریبالدی» مبارزِ سرشناسی ست که علیه دیکتاتوری‌های اروگوئه و مکزیک و بعدها در اروپا جنگید.

 

رها فتاحی۳. تاریخ، تخیل؛ رمان ماندگار

میدان ایتالیا، معنای واقعی حضور تاریخ (این عنصر جدانشدنی) در رمان است. اگر یک دور رمان‌های شاخصی را که خوانده‌ایم مرور کنیم، می‌بینیم که در بیشتر این آثار، تاریخ، حضوری انکارنشدنی دارد. حال آن‌که در رمان‌های فارسی‌ای که در سال‌های اخیر منتشر می‌شود، تاریخ تنها نقش زمان را ایفا می‌کند و اگر تاریخی در داستان‌ها هست غالبا کارکردش به مشخص کردنِ بازه‌ی زمانی‌ای محدود شده که داستان روایت می‌شود. این شاید در کنارِ نبود «امرِ شگرف» و خیلی چیزهای دیگر، یکی از آن دلایلی ست که آنچه از میان این کتاب‌ها می‌خوانیم در ذهن‌مان نمی‌ماند.


در کنار این موضوع، جایگاهی که تابوکی برای تخیل قائل است نیز بسیار قابلِ اعتنا ست. تابوکی هرجا که لازم است به تخیل رو می‌آورد و این موضوع را اگرچه در لابه‌لای تاریخ به اندازه‌ی «دکتروف» در «رگتایم» پیش نمی‌برد، به‌خوبی موفق می‌شود که آن‌چه را در واقع زیرلایه‌ی وقوع حوادثِ تاریخی بوده، در قالب داستانش به‌خورد مخاطب بدهد. این امر علاوه ‌بر جذاب کردنِ داستان و تزریق امرِ شگرف به رمان، کمک می‌کند تا محتوای مدنظر نویسنده نیز فارغ از هرگونه شعارزدگی و در زیرلایه‌های داستان ارائه شود.


۴. با خواندن، تمرین کنیم

برای آن‌هایی که کتاب می‌خوانند تا ببینند دیگران چطور می‌نویسند و اگر خوب است سعی کنند از آن کمک بگیرند و اگر بد است، سعی کنند آن‌گونه نباشند، میدان ایتالیا کارگاهِ خوبی ست به چند جهت؛ پررنگ‌ترینش «رمانی کردنِ داستان کوتاه» است.


دورِ اولِ خواندن رمان که تمام شد، می‌توان داستان را با این خوانش خواند که چطور تابوکی توانسته چند داستان را مانند تار و پود قالی در هم ببافد و رمانی خلق کند که نتوان بخش‌هایی از آن را حذف کرد. این درهم‌تنیدگی اثر در کنار ایجازِ به‌جایش، تکنیک‌هایی را در اختیار خواننده‌ی علاقه‌مند به نوشتن قرار می‌دهد که می‌تواند به او برای خلق آثاری این‌چنین در هم‌تنیده و در عین حال، تشکیل‌شده از داستان‌هایی جدا کمک کند.


۵. ضمیمه

میدان ایتالیا، جدای از تمام این محاسنِ تکنیکی و فرمی، قصه‌ی خوبی هم دارد. قصه‌ای که اگر هیچ اطلاعی هم از تاریخ ایتالیا نداشته باشی، کشش لازم را برای خواندن کتاب ایجاد می‌کند. داستانی که می‌تواند عاشقانه باشد، حماسی باشد، یا حتا روایتی از زندگیِ غرق در تقدیر و عاری از اختیار.

پ.ن
۱ـ این را از پشت جلد کتاب بخوانید برای ترغیب: «سحرگاه همان شب بود که شایع شد پنجره‌ها کوچ کرده‌اند. می‌گفتند که اولین پنجره‌هایی که به پرواز درآمد، مال خانه‌ی کشیش بود. این پنجره‌ها بر فراز میدان پرواز می‌کردند تا برادران خود را دعوت کنند تا گرد آیند. پنجره‌های دهکده یک‌یک خود را از دیوارها واکندند و به دعوت پیشوایان خود، در پروازی مرتعش متحد شدند. بعد به اشاره‌ی رهبران خود دسته‌جمعی در آسمان بی‌کران، رو به جانب غرب پیش رفتند و لنگه‌هاشان را به ضربی آرام، چنان که گفتی بال به هم‌زنان، مثل غازهای وحشی مهاجر به صورت صفی شکسته آغاز کردند.»

۲ـ بخش‌های این مطلب را به سبک خودِ تابوکی نام‌گذاری کردم.




صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.