خوابگرد

بایگانی لینکده


سفارش آگهی آگهی

رمان‌های 



دانلود رایگان رمان‌های ملکوت


میم عزیزرمان «میم عزیز»
هفتمین کتاب و چهارمین رمان 
محمدحسن شهسواری . نسخه‌ی الکترونیک «میم عزیز» در آذرماه ۱۳۹۱ با ویرایش سیدرضا شکراللهی در خوابگرد منتشرشد.


برای دانلود و مطالعه‌ی مطالب مربوط به این رمان، 
ایـن‌جـا را کلیک کنید.




عروسک‌سازرمان «عروسک‌ساز»
نخستین رمان
مریم صابری  که نوشتن آن را در سال ۱۳۸۷ تمام کرد.

نسخه‌ی الکترونیک «عروسک‌ساز» در آذرماه ۱۳۹۰ در خوابگرد منتشر و از آن بسیار استقبال شد.

برای دانلود و مطالعه‌ی مطالب مربوط به این رمان، ایـن‌جـا را کلیک کنید.




برخی آشنایان
پنجره پشتی
یادداشت‌های ادبی محمدحسن شهسواری

ادبیات محفلی یا محافل ادبی
مصاحبه در مورد «محافل ادبی» و «ادبیات محفلی» ست که گویا بعد از سه چهار سال، برخی دوباره دوست دارند در موردش حرف بزنند.  



هفتانک

پیشنهاد

سایت‌ها
هفتان دوات ۳۰نما جن و پری زمانه بی‌بی‌سی پارسیک تابناک اعتماد کارگزاران روزنا جام‌جم همشهری بالاترین کارگاه هنر عکاسی مگیران ایران کیهان بلاگ‌نیوز حیاتِ نو

سایت‌های دیگر
انسان‌شناسی و فرهنگ رخداد مرور ماندگار فیروزه ۷سنگ فروغ قفسه کافه داستان دیباچه نصور آتی‌بان

شیرینی زبان ـ ۳
این روزها همه یا انتظار می‌کشند یا از هم انتظار دارند. مثلاً مردم منتظر نتیجه‌ی مذاکرات ۵+۱ هستند و در عین حال از دولت انتظار دارند اوضاع اقتصادی و اجتماعی‌شان زودتر روبراه شود. کل ایران در انتظار باران است و دولت هم از تهرانی‌ها انتظار دارد در مصرف آب صرفه‌جویی کنند. این وسط، هوشنگ ابتهاج هم هنوز با دل غریب‌مانده‌اش نجوا می‌کند که نه غمی دارد، نه غمگساری. همایون شجریان هم هی دل به دل ابتهاج می‌دهد و آهِ ما را درمی‌آورد که «نه به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری». اینکه منتظر باشی، ممکن است به سادگی بگذرد یا به دشواری. مثلاً همان انتظار کشیدن عاشق، از سخت‌ترینِ کشیدنی‌ها ست، البته اگر در این روزگار از عشق و عاشقی چیزی مانده باشد. با این سرعت و فشردگی زندگی امروز، آدم نهایت می‌تواند منتظر اتوبوس و مترو یا تاکسی بماند، یا خیلی که مرد باشد، منتظر سررسیدِ گرفتن یارانه‌ها. و اِلا به قول مولانا «ای برادر عاشقی را درد باید، درد کو؟»


انتظار


انتظار کشیدن همان چشم‌به‌راهی ست و امیدواری. این انتظار از نوع آرزوکردن است و گاهی از جنس توقع داشتن، که به شکل «انتظار می‌رود» هم به کار می‌رود. مثلاً در این تیتر همین روزنامه‌ی اعتماد که «از سرپرست وزارت علوم انتظار می‌رود ادامه‌دهنده‌ی سیاست‌های دولت باشد» از امری مطلوب حرف می‌زنیم که دوست داریم اتفاق بیفتد. اما این تیتر روزنامه‌ی همشهری چی؟ «انتظار مي‌رود در ۱۰سال آينده، تعداد موارد جديد سرطان دو برابر افزايش يابد.» افزایش شمار سرطانی‌ها، آن هم در حد دو برابر از خواسته‌های آن‌ها ست؟ امیدوارند که چنین شود؟ یقیناً نه.

مثالی دیگر می‌زنم. کیهان تیتر می‌زند: «وقتی ۹۵ درصد فیلم‌ها در ایران با پول بیت‌المال ساخته می‌شوند، انتظار می‌رود که فیلم‌ها در خدمت آرمان‌های نظام باشند.» این «توقع» برادران کیهان از سینماگران است. آرزو و خواسته‌ی مطلوب آن‌ها ست که با «انتظار می‌رود» بیان کرده‌اند. اما اگر تیتر بزند: «انتظار می‌رود که شمار کشته‌شدگان انفجار معدن به ۳۰۰ تن برسد»، آیا افزایش شمار کارگران کشته‌شده در معدن هم خواسته‌ي قلبی کسانی ست که این تیتر را می‌زنند؟ یقیناً نه. پس حس ناخوشایندی که با خواندن این جور تیترها به شما و هر خواننده و شنونده‌ی دیگری دست می‌دهد، از چیست؟


نکته این است که در این موارد منفی و ناخوشایند، «احتمال و پیش‌بینی» را هم به زور در ترکیب «انتظار می‌رود» چپانده‌ایم. بیشترین تکرار خوشایند و ناخوشایند این ترکیب در خبرهای هواشناسی ست. اینکه «انتظار می‌رود هوای تهران فردا بارانی باشد» خوشایند است چون معنای امید و آرزو می‌دهد، اما «انتظار می‌رود تا ده روز آینده هیچ بارانی نیاید» به همان معنای «احتمال می‌رود» یا «پیش‌بینی می‌شود» است که فقط در رسانه‌ها استفاده می‌شود. وگرنه از زبان چه کسی دور و بر خودتان شنیده‌اید که به جای اینکه بگوید «فلان بیمار احتمالاً می‌میرد» بگوید «منتظریم فلان بیمار بمیرد؟»


انتظار را در سه معنا به کار می‌بریم: چشم‌به‌راهی که بیشتر مخصوص همان عشاق قدیم است؛ توقع داشتن که عشاق امروز بیشتر با آن خو گرفته‌اند؛ احتمال دادن و پیش‌بینی کردن در امور خوشایند که همه از آن استفاده می‌کنیم. و البته یک معنای چهارم در باب احتمال و پیش‌بینیِ امور ناخوشایند، که افتخار استفاده‌ از آن مخصوص رسانه‌های عمومی ست؛ نه به ما ربط دارد نه به هوشنگ ابتهاج و همایون شجریان که تا  هنوز عاشق بود، چه خوب می‌خواند: چه غریب ماندی ای دل! نه غمی، نه غمگساری / نه به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری

بازنشر از ستون هفتگی صفحه‌ی آخر روزنامه‌ی اعتماد [+]

سنگ مزار کیشلوفسکیکریشتف کیشلوفسکی (۱۹۴۱ـ۱۹۹۶، ورشو) را تقریباً به موقع کشف کردیم، اما خودش زود مرد؛ در ۵۴ سالگی. مثل همه‌ی چیزهای خوب که زود از دست می‌روند. نسلی از ما با آخرین کارهای او زندگی‌ها کردند. لذتی تکرارنشدنی که برای ما از تماشای «فیلمی کوتاه درباره‌ی کشتن» و «فیلمی کوتاه درباره‌ی عشق» شروع شد و با «ده فرمان» ادامه یافت تا رسید به «زندگی دوگانه‌ی ورونیکا» که حیرت‌زده‌مان کرد و بعد، سه‌گانه‌ی رنگی کیشلوفسکی «آبی، سفید و قرمز» که هنوز هم در برخی دانشگاه‌ها درس داده می‌شوند.

کیشلوفسکی «سه‌رنگ: قرمز» را ساخت و کمتر از دو سال بعد، قلبش از ادامه‌ی راه خسته شد و این رؤیاپرداز اندیشمند مرد و حسرت تماشای سه‌گانه‌ی بعدی‌اش (بهشت، دزوخ و برزخ) را که می‌خواست بسازد، بر دل‌مان گذاشت. تنها یادگار مکتوبش برای انبوه دوستارانش در سراسر دنیا، کتابی بود با عنوان «کیشلوفسکی از زبان کیشلوفسکی» که در سال ۱۹۹۳ منتشر شد. این کتاب محصول گفت‌وگوی او با دانیوش استوک بود که نخستین بار در ایران، با عنوان «کی‍س‍ل‍وف‍س‍ک‍ی‌ از زب‍ان‌ ک‍ی‍س‍ل‍وف‍س‍ک‍ی‌» ب‍ا ت‍رج‍م‍ه‌ی‌ ه‍وش‍ن‍گ‌ ح‍س‍ام‍ی‌‌ و نیز با عنوان «من، کیشلوفسکی» با ترجمه‌ی حشمت کامرانی در س‍ال‌ ۱۳۷۶ م‍ن‍ت‍ش‍ر ش‍د. هفده سال از آن روزها می‌گذرد. نمی‌دانم از این ترجمه‌ها چیزی در بازار کتاب هست یا نه. اما حالا دوست مستندساز و روزنامه‌نگارمان، امید نجوان، ترجمه‌ی نزدیک به دو فصل از چهار فصل این کتاب را از طریق سایت شخصی پویا نعمت‌اللهی عزیز در اختیارمان گذاشته است، با روایتی شیرین و خواندنی از چند و چون آشنایی‌اش با کیشلوفسکی و ترجمه‌ی این بخش از کتاب. این روایت و این فایل را در این جا می‌توانید بخوانید. برای دانلود مستقیم فایل ورد (word) هم این‌جا را کلیک کنید.

از امید نجوان و پویا نعمت‌اللهی سپاسگزارم، هم به خاطر انتشار اینترنتی این بخش از کتاب، هم به خاطر آنکه وسوسه‌ی بازتماشای شاهکارهای کیشلوفسکی را بعد از این همه سال در من زنده کردند. دلم برای بازشنیدن موسیقی‌های مسحورکننده‌ی زبیگنیف پرایزنر، هم‌وطن کیشلوفسکی و آهنگساز فیلم‌های او هم لک زده است. امیدوارم امید نجوان هم همت کند و ترجمه را با زبان خوبی که دارد کامل کند و به نشر بسپارد.

:: نامه‌ی خواندنی یک تهیه‌کننده‌ی تلویزیون به کیشلوفسکی [+]
:: روایت تلخ و شیرین امید نجوان در سایت خیال خواب [+]
:: شاید دیگر فیلم نسازم، برگردان محسن آزرم در وبلاگش [+]

محمدحسن شهسواری: سه چهار سالی هست که در گپ‌و‌گفت‌های دوستانه، جلسات ادبی، کلاس‌ها، مصاحبه‌ها و یادداشت‌ها، روی ژانر و اهمیتش تاکید می‌کنم. راستش اوایل هیچ فکر نمی‌کردم چون ژانر و ژانرنویسی از پیکره‌های اصلی تاریخ ادبیات است، باید برای این تاکید دلیل هم بیاورم. اما دیدم گویا برای من که بخش مهمی از خوانده‌هایم در رمان، به ژانر گذشته، این مسئله طبیعی ست. بسیار آدم فرهیخته و روشنفکر در این مملکت هستند که این کار را قبیح و سطح پایین می‌دانند. خب من هم سعی می‌کردم در حد توانایی‌هایم دلایلی بیاوریم که به خدا این طور نیست.

این بود تا روز اول کلاس مقدمات حرفه‌ای شدن در رمان‌نویسی که آقای محمودی برگزار می‌کرد. ایشان اتفاقا از آن دشمنان ادبیات موسوم به روشنفکری و هنری ست. بعد ایشان انتقادهایش را شروع کرد به این نوع از ادبیات و از بخشی از مقاله‌ی «سوزان سانتاگ» مثال آورد. خلاصه من حیرت را در چشمان بیشتر بچه‌ها دیدم. این بود که این متن را برایشان فرستادم. تا بگویم چرا ژانر. [متن کامل یادداشت]

شیرینی زبان ـ ۳
شمس‌الواعظین در سال ۸۹ بود که در مصاحبه با یک تلویزیون عربی گفت رئیس دولت دهم «جنون‌العظمة» دارد و به اتهام «مجنون» خواندن رئیس دولت و البته چند اتهام دیگر به زندان محکوم شد. «جنون‌العظمة» در عربی ربطی به معنای جنون در فارسی ندارد؛ یک اصطلاح است به معنای خودبزرگ‌بینی. البته همان زمان شمس‌الواعظین این توضیح را داد و گفت که مقصودش دیوانگی نبوده (آن هم نوع عظیم)، ولی گویا توضیحش ناشنیده ماند و شد آن چه شد.

اصطلاحات دیگری هم هستند در زبان عربی که با نظیر شکلی و ریشه‌ای خود در زبان فارسی تفاوت دارند. یکی دو هفته‌ی پیش بود که صادق خرازی هم در باره‌ی حصر خانگی به روزنامه‌ی عربی الحیات گفت: «و نحن نسعى لإنهاءِ الإقامة الجبریة عنهما.» کلامش را ترجمه‌ی کلمه به کلمه کردند و برخی به او تاختند که چرا به جای «حصر خانگی» گفته است «اقامت اجباری». اما «اقامة الجبریة» در عربی اصطلاحی ست دقیقاً برای «بازداشت خانگی» یا همان «حصر خانگی». در این مورد هم ندیدم توضیح این اشتباهِ ناشی از تشابه و همسایگی زبان عربی با فارسی، در وضع صادق خرازی اثری گذاشته باشد؛ به‌خصوص که به خاطر فعالیت سیاسی اخیر او در راه‌اندازی تشکیلات «ندا» فحش‌خورش هم بسی ملس شده است.

واژه‌ها و اصطلاحات زیادی نیز در زبان فارسی هست که رگ و ریشه‌ی عربی دارند، ولی همه‌ی آن‌ها الزاماً در همان معنای عربی به کار نمی‌روند. دسته‌ای هم هستند که ظاهری غلط‌انداز دارند ولی اصلاً به آن شکل در زبان عربی وجود ندارند و در سیر «واژه‌سازی دورگه» وارد زبان روزمره‌ی ما شده‌اند.

از دسته‌ی اول، معروف‌ترین‌ و دم‌دستی‌ترین‌شان «مزخرف» است که خیلی از ما آن را در توصیفِ کوبنده‌ی هر چیز به‌دردنخور و احمقانه به کار می‌بریم و خیال خودمان را راحت می‌کنیم و خیال مخاطب‌مان را ناراحت. به‌خصوص اگر پای مخاطب خاص در میان باشد که تازه موتور مزخرف‌پرانِ دو طرف روشن می‌شود و آخر هم معلوم نمی‌شود کی مزخرف گفته یا کدام‌شان آدم مزخرفی ست! در این مورد عرب‌ها مشکلی ندارند، چون این جور وقت‌ها می‌گویند «هراء» و خودِ مزخرف را در دو معنای «آراسته» و «چاشنی‌زده» و نیز نوعی نگارگری خطوط به کار می‌برند.

نمونه‌های دیگری هم هستند که در این گروه قرار می‌گیرند. مثلاً «تورّق» را در فارسی برای ورقه ورقه شدن به کار می‌برده‌ایم، ولی امروزه برای چیزی به کار می‌بریم که عرب‌ها به آن «تصفّح» می‌گویند، یعنی ورق زدن کتاب برای مرور آن. یا مثلاً «جهاز » که در عربی به معنای «دستگاه» است ولی در فارسی، بزرگ‌ترین مصیبت خانواده‌ها هنگام ازدواج دخترشان! در عربی «جهازیه» هم هست به معنای سیستماتیک، ولی در فارسی می‌نویسیم «جهیزیه» به همان معنای مصیبت‌باری که گفتم! یا شاید ندانید که «اهتزار» در اصل به معنای لرزش و جنبیدن است و حالا در زبان فارسی تبدیل شده به برافراشته شدن. یا «تردید» که معنای آن در عربی امروز، تکرار کردن و بازگرداندن است، ولی ما در مفهوم دودلی و شک کردن به کار می‌بریم.

دسته‌ای دیگر هم هستند که اصلاً در زبان عربی وجود یا کاربرد ندارند و در سیر «واژه‌سازی دورگه» وارد زبان روزمره شده‌اند؛ مثل مأیوس، تدفین، شكيل، عطوفت، عصبانی، تمسخر، تبانی، خجالت، اسارت و دخالت. این جور واژه‌ها صورتی به ظاهر عربی دارند، ولی در واقع برساخته‌های خود فارسی‌زبان‌ها ست. نمونه‌های خلاقانه و شیرین‌تری هم داریم، مثل «لایتچسبک» که استفاده‌اش گاهی اوقات بدجوری می‌چسبد!

از بحث پردامنه‌ی «واژه‌سازی دورگه» که بگذریم، توصیه به سیاستمداران و تحلیل‌گران اینکه وقتی عربی حرف می‌زنند، معادل فارسی اصطلاحات و واژه‌های دردسرساز را هم درجا زیرنویس کنند، چون یک واژه یا اصطلاح عربی الزاماً همانی نیست که در فارسی به نظر می‌آید و ممکن است آدم کارش به فحش خوردن یا زندان هم بکشد و شیرینی زبان به کامش زهر شود.

:: این را برای ستون هفتگی‌ام در روزنامه‌ی اعتماد نوشته بودم، اما اجازه‌ی انتشار نیافت.

نویسنده‌ی مهمان: حبیب حسینی‌فرد
خیانت پائولو کوئیلورمان تازه‌ی پائولو کوئیلو به نام «بی‌وفایی» یا «خیانت»، ٰUntreue (عنوان اصلی Adultério) به تازگی به آلمانی هم ترجمه شده و در چاپ اول با تیراژ ۲۰۰ هزار نسخه‌ به بازار آمده است. اغلب ناقدان آلمانی معتقدند که این اثر هم مثل بیشتر رمان‌های کوئیلو، کیفیت ادبی چندانی ندارد و حول همان توصیه‌های اخلاقی و فردی و نشان‌دادن راه «سعادت و آرامش درونی و فردی» می‌چرخد.

شخصیت اصلی داستان، زن ژورنالیست سی‌ویک‌ساله‌ای به نام لیندا ست که با شوهر ثروتمند و دو پسر خود در ژنو (محل اقامت کوئیلو) زندگی می‌کند. لیندا به بی‌حوصلگی و درون‌سردی و افتادن از دل و دماغ دچار شده، در مسیر افسردگی است و به خصوص علاقه‌ای به سکس با شوهرش هم ندارد. بخش بزرگی از ۳۰۰ صفحه‌ رمان، حدیث نفس لیندا ست با طرح سؤالات و توضیحات خود او و اندرزها و نصایح فردی برای خواننده، بدون تصویرها و صحنه‌هایی که خواننده بتواند در آن‌ها نقشی از زندگی واقعی پیدا کند.

عجیب این که جریان‌داشتن رمان در ژنو هم چندان کمکی به ارتباط پیرنگ آن با مسائل اجتماعی این شهر و کشور نمی‌کند. در جاهایی از کتاب، کوئیلو اطلاعاتی از ساختار سیاسی سوئیس پیش روی خواننده می‌گذارد که مترجم آلمانی مجبور شده تقریباً همه‌ی این اطلاعات را تصحیح کند، چون غلط یا ناقص بوده‌اند. هر سال یا دو سال یک کتاب منتشر کردن و به تولید انبوه رسیدن، ورای بحث‌انگیزبودن کیفیت تولیدات، این پیامدها را هم دارد و کار روی دست مترجم بیچاره می‌گذارد.




صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.